حرکت ملی در درون و بیرون قلمرو آذربایجان جنوبی با قدرت تمام به پیش می رود هیچ قدرتی هم یارای متوقف کردن این حرکت نیست و دولت جمهوری اسلامی هم با اینکه هزاران بسیجی و اطلاعاتی و قلم بدستان مزدور در تهران، تبریز و غیره را برای بدنام کردن و متوقف کردن حرکت ملی استخدام کرده با پول نفت هر روز کتاب و جزوه بر علیه حرکت ملی آذربایجان منتشر می کنند و با تلاش شبانه روزی خود می خواهند ملت را از خواستهای خویش بر حذر دارند ولی بازدید از شهر های آذربایجان جنوبی و همصحبتی با ملت گویای این است که حرکت ملی در درون خانه و قلب ملت جا باز کرده و به این دلیل است که هزاران پاسدار، بسیجی و نیروهای امنیتی یارای مقابله با این حرکت نیستند با اینکه تمامی بسیجیان نسبت به این حرکت توجیه شده اند و شاید هم بعضی از فعالان پیشرو حرکت را می شناسند ولی نفوذ به خانه ها و لایه های درونی ملت و مدنی بودن مطالبات مانع توقف این حرکت شده است.
گستردگی حرکت ملی و تعداد زیاد فعالان ملی و همچنین نبود تشکیلات قدرتمند ملی که بر اساس منافع ملی شکل گرفته باشد و منافع ملی را مد نظر داشته باشد موجب بعضی ناهماهنگی ها در حرکت ملی در درون شده است و بعضی از افراد و گروههای غیر دموکرات با دیدن این فضای خالی خود را میداندار این عرصه ملی کرده اند و بدون توجه به منافع و مصالح ملی خواسته ها و سلیقه های خود را به عنوان خواست ملت قلمداد کرده و می خواهند در نبود احزاب قدرتمند ملی و دموکرات برای خود نام و شهرتی به هم بزنند و منافع ملی را قربانی منافع فردی و گروهی خود کنند. در این فضاست که نیاز به تجمیع قدرت فعالان مستقل و دموکرات بیش از همیشه احساس می شود و نیاز به هویت یابی گروهی و حرکت هماهنگ نیروهای دموکرات به ضرورتی تاریخی تبدیل می شود چرا که در نبود فعالان ملی با افکار دموکراتیک و معتقد به منافع ملی، آینده آذربایجان با حضور نیروهای غیر دموکرات بسی ناخوشایند می نماید.
متشکل کردن فعالان مستقل و دموکرات
متاسفانه به علت کارکرد بد و غیر دموکراتیک بعضی از گروهها و افراد در حرکت ملی در گذشته و حال موجب دوری گزینی بسیاری از فعالان ملی در اکثر شهر از فعالیت های گروهی و تشکیلاتی شده است که این مساله باعث شده انرژی فعالان ملی به علت فعالیت منفرد به قدرت و هویت جمعی تبدیل نشود و انرژی حرکت ملی به این خاطر به هدر رفته است و این مساله لطمه جبران ناپذیری بر حرکت ملی زده است و نگذاشته اند که بسیاری از فعالان مستقل به سوی تشکل یابی و شکل گیری هویت جمعی سوق داده شوند، اینگونه است که نیاز به جذب افراد گمنام و صادق حرکت ملی برای جذب آنها به فعالیتهای گروهی به یکی از وظایف فعالان دموکرات باید تبدیل شود و فعالان دموکرات باید شهر به شهر و روستا به روستا و محله به محله باید برای شناخت و جذب افراد مستقل حرکت ملی بگردند و آنها را برای فعالیتهای دموکراتیک گروهی تشویق و ترغیب کنند اگر آنها ببینند که فعالان صادق حرکت ملی بدون توجه به منافع فردی به فکر منافع ملی آذربایجان هستند حتما برای فعالیت گروهی خواهند آمد چرا که آنها هم دلشان به آذربایجان می سوزد ولی به علت اینکه فضا از سوی افراد و گروههای غیر دموکرات به جای دموکراتیک شدن بسته شده است آنها ترجیح داده اند که به صورت انفرادی فعالیت کنند و اگر فعالان ملی دموکرات این فضا را بشکنند آنها هم به فعالیت گروهی رو خواهند آورد و جذب گروههای دموکرات خواهند شد.
فعالان منفرد و غیر وابسته به احزاب غیر دموکرات تعیین کننده هستند
در هر جنبش اجتماعی بسیاری از افراد تا تعیین تکلیف جنبش سعی می کنند بی طرف بمانند و از گروه و احزاب داخل جنبش حمایت نمی کنند و منتظر می مانند که ببینند کدام حزب یا گروه پیروز شدند همراه آن حزب شوند و در انتخابات بسیاری از کشورها هم اینگونه است که بسیاری از رای دهندگان در لحظه آخر تصمیم می گیرند که به کدام فرد یا حزب رای دهند به این خاطر است که می گویند رای افراد تصمیم نگرفته یا بی طرف خیلی مهم است و هر فرد یا گروهی که این افراد را جذب کند موفق می شود، در حرکت ملی آذربایجان هم این مساله کما بیش موجود است و بعضی از افراد منفرد و غیر وابسته به احزاب می خواهند ببینند که کدام گروه و حزبی موفق می شود تا طرفدار آن شوند فعالان ملی و دموکرات برای اینکه بتوانند به رقبای غیر دموکرات پیروز شوند و میدان حرکت ملی را از دست این افراد و گروههای غیر دموکرات خارج کنند باید وقت بیشتری برای جذب و تبدیل این افراد منفرد و غیر وابسته به افرادی با هویت گروهی دموکرات بنمایند و نگذارند آنها بی تفاوت و منفرد نظاره گر این مجادله باشند آنها باید به جمع بازیگران وارد شوند و در زمین بازی حضور داشته باشند نه به عنوان تماشاچی منتظر پیروزی یک گروه بمانند تا بعد تصمیم بگیرند که با کدام گروه همراهی کنند. فعالان دموکرات و احزاب دموکرات باید روی این افراد سرمایه گذاری کنند و آنها را جذب پروسه دموکراسی کنند و از تماشاچی صرف تبدیل به بازیگر دموکرات کنند تا گروههای غیر دموکرات نتوانند با بازیهای بچه گانه آنها را وارد گروه خود کنند وبرای خود سیاهی لشکر درست کنند.
وضعیت نگران کننده زندانیان سیاسی آذربایجان


«فدراليسم»
در همين ابتدای اين سومین مقاله بگويم که من طرفدار برقراری نظام «فدرالی» در وطنم، ايران، هستم و برای اينکه اهل خرد و دقت نظر دريابند (بی آنکه بخواهم با من موافقت کنند) که در اين مورد چه می گويم و چرا خود را يک «فدراليست» می دانم، ارائهء توضيحاتی چند را لازم می بينم:
1. من به وجود «اقوام» مختلف در سرزمين کنونی ايران اعتقاد ندارم و اساساً استعمال اين کلمه را، جز در مورد مناطق عقب افتادهء آفريقا و استراليا و نيز سرخپوستان جدا نگاه داشتهء آمريکا و احياناً ـ تا حدودی ـ عشاير اسکان نيافته ی خاورميانه، بی معنی می دانم. مفهوم «قوم» از مفاهيم قرابت و خويشاوندی خونی گرفته شده و در قرن بيست و يکم ديگر خبری از اينگونه روابط مابين گروه های جمعيتی وسيع و ساکن در مناطق مختلف وجود ندارد. به نظر من، سخن گفتن از قوم کرد و ترک و فارس و بلوچ و نظاير آن (حتی اگر اينگونه دسته بندی ها گهگاه مصاديقی خارجی هم داشته باشند)، امری بی معنا و سالبهء به انتفاء موضوع است.
2. بنظرم می رسد که در اغلب گفتارها واژهء «قوميت» برای رساندن مفهوم «اصليت» بکار می رود که بکلی با مفهوم «قوميت» تفاوت دارد. مثلاً، من اصليتی «مازندرانی» (يا دقيق تر بگويم، «نور و کجوری» دارم) اما نه در مازندران زيسته ام و نه به زبان مازندرانی تکلم می کنم و، در عين حال، اقوامی از خود را که هنوز در نورمازندران ساکنند می شناسم. ما ديگر يک قوم مازندرانی نيستيم اما همگی اصليتی مازندرانی داريم که اين اصليت اکنون و بطور قطع، از طريق ازدواج زنان و مردان مان با مردان و زنانی از اصليت های گوناگون، چند پاره و مختلط شده است. در ايران ما ديگر کمتر می توان به کسانی برخورد که دارای اصليتی منفرد و يگانه باشند.
3. در عين حال، سخن آنها که می کوشند مرزهای قومی را با مرزهای زبانی يکی کنند نيز هيچ پايه و مايه ای ندارد. ترک خراسانی و شيرازی و آذری اگرچه در زبان مشترکند اما اين اشتراک ربطی به قوميتشان، که دارای معناهای سرزمينی روشن نيز باشد، ندارد. همانگونه که نمی توانيم فارسی زبانان شيرازی و بخارائی و تاجيکی را يک قوم بخوانيم؛ و نظاير آن.
4. تکيه بر تکه های انتخابی تاريخ نيز امری بيهوده است. بخاطر قرن ها (بگيريم از حمله اعراب تا عهد شاه عباس صفوی) فقدان يک حکومت مرکزی در سرزمينی به نام «ايران» (و نه «فارس»)، هرکس می تواند برای «موطن» خود تاريخکی مستقل بتراشد و بنويسد. در اين زمينه اما تنها همسرنوشتی مردم از يکسو، و همگرائی تاريخی شان از سوی ديگر، می توانند تاريخ واقعی گروه بندی های جمعيت های بشری را تعيين کنند.
5. بنظر من، امروزه مفهوم قوميت تنها به آن دليل در ميان ما مطرح می شود که از دل آن موجود موهومی به نام «قوم فارس» (نه به معنی مردم ساکن استان فارس) سر برکشد و مشغول اعمال «ستم مضاعف» بر قوم های ديگر شود. چنين موجودی وجود خارجی ندارد و، درطول تاريخ، بر متن طبيعت سياسی وحشی مخلوق اعراب و مغول ها، همهء گروه های ايرانی (و بخصوص ترک زبانان) در اعمال ستم «بر يکديگر» شراکت داشته اند. بحث در چگونگی امحاء ستم گروه ها بر يکديگر نيز ربطی منطقی با بحث ستم يک قوم معين بر ديگر «اقوام»، آن هم بصورتی طولانی و مستمر، ندارد و مسير يافتن راه حل مشکل مربوط به اينگونه ستم ها نيز از اين بزنگاه نمی گذرد.
7. تا آغاز عصر مدرن، مفهومی بنام «ملت» (به معنی مردمانی که تحت حاکميتی واحد و پذيرفتهء شده از جانب جامعهء بين المللی در سرزمينی با مرزهای معين بين المللی زندگی می کنند) وجود نداشته است و، در نتيجه، استفاده از عبارت «مليت های ايرانی» يا حاصل جهل مرکب است و يا نتيجه اعمال غرض؛ عملی که می کوشد پوچ بودن مفهوم قوميت را در دل مفهومی متورم تر همچون مليت پنهان کند. مثلاً، از نظر سياسی و حقوق بين الملل، چيزی به نام «ملت کرد» وجود ندارد تا زمانی که چنين ملتی (در داخل مرزهای معين و با حکومتی واحد) «تشکيل» شود و جامعهء بين المللی هم آن را برسميت بشناسد. در واقع، آنها که از «ملل ايرانی» نام می برند، يا منظورشان ملت های دارای ريشهء آريائی در منطقهء آسيای جنوب غربی (مثل ملت ايران، ملت افغانستان، ملت تاجيکستان) است و يا مبتدا و خبر را از هم تشخيص نمی دهند.
8. پس ايران نه سرزمينی است «کثير الملله» و نه صاحب اقوام مختلف، بلکه متشکل است از ملتی واحد که در درون مرزهای سياسی واحد و با حکومتی واحد اداره می شوند و هر يک ايرانی، مثل مردم همه جای دنيا، دارای اصليتی، زبانی، مذهبی و فرهنگی است که همگی آنها سازندهء امری گسترده تر به نام اصليت و فرهنگ ايرانی را بشمار می روند.
9. روشن است که ايران دارای مناطق پيشرفته و عقب مانده است و عدالت اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در مورد مناطق مختلفش به صورتی گسترده اعمال نشده است. اما مگر اين موضوع در مورد طبقات و اقشار اجتماعی نيز مطرح نيست؟ مگر بزرگ مالک آدربايجان کمتر از بزرگ مالک مازندران يا استان بر مردمان محل خود ستم کرده است؟ و، در عين حال، مگر دست اين دو گونه بزرگ مالک در کار چاپيدن مردم همواره در طول تاريخ اين سرزمين در يک کاسه نبوده است؟ مگر حاکميت را اعيان و اشراف و گردن کلفت های ترک و خراسانی و فارس (بختياری، مثلاً) و… مشترکاً در دست نداشته اند؟
باری، بر اساس اين نکته هاست که من، که اصليتم مازندرانی است و زبانم فارسی و اغلب رفقايم آذری و خراسانی و بلوچ اند، از يکسو،تا آنجا که به توزيع آزادی و عدالت و ثروت و رفاه مربوط می شود، مطالبات مردم مناطق مختلف ايران را مطالباتی بر حق و (در عين حال، بخاطر وجود ثروت های طبيعی خفته در سرزمين ايران) بسيار دست يافتنی می بينم و، از سوی ديگر، نغمه های مربوط به تکه تکه کردن آن سرزمين را به «کشورهای کوچک و خرده ملت ها» نه در راستای برآوردن اين مطالبات، که بعنوان کوششی برای محروم کردن مردم مناطق مختلف کشور از بهره وری از ثروت های طبيعی و ايجاد حاکميت های استبدادی کوچک و «قابل اداره از راه سرکوب» ارزيابی می کنم و می انديشم که اگر در آينده راهی برای رسيدن مردم وطنم به آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی وجود داشته باشد، آن راه از گذرگاه تنگ «تجزيهء ايران» نمی گذرد، بی آنکه فکر کنم که شکل گربه ای آن مرزهای سياسی امری مقدس است. برای من هيچ امر قابل احترامی جز آزادی و رفاه مردم همهء سرزمين ها وجود ندارد و اتفاقاً در هيچ کتاب مقدسی هم سراغ ندارم که از اينگونه امور بعنوان «مقدس» ياد کنند. به همين دليل، اگر کسی ثابت کند که تجزيه راه حل مسائل مناطق مختلف ايران است من سخنان امروزم را، با استغفار تمام، پس می گيرم.
اين کار يقيناً برای خود اين «قيچی بدست ها» دارای آب و نان و قدرت و شوکت است، اما مردمی که از سر ناآگاهی در پی آنها رفته باشند، مردمی بی قدرت، شکننده، فقير، ستمکش و بی آينده خواهند بود. و اين درست همان چيزی است که استعمار نو می خواهد. از نفت جنوب ايران تا دريای مازندران صدها کيلومتر راه است و در اين فراخنا مردمان بسياری از برکات آن منتفع می شوند. حال بيائيم تصور کنيم که خوزستان را از بقيهء ايران جدا کرده ايم، نتيجه چه خواهد بود. آنگاه تجاوز و تسخير اين کشور کوچک «خوزستان» نه «عرق ملی» هفتاد ميليون آدم را بر می انگيزد و نه «مقامات کشوری» اين خوزستان جديدالتأسيس توان مقاومت در برابر بيگانگان را دارند. نتيجه، باختن استقلال و منابع ملی و گرفتار آمدن در چنگال استعماری بيرحم خواهد بود. همين امر در مورد آذربايجان هم صادق است که نه تنها شمالی هائی که سابقاً «ارانی» خوانده می شدند به آن توجه دارند که حتی ترکيهء نيمه اروپائی هم دم در آورده است و می خواهد سر ايران را با ته خود عوض کند و از اين استان غيرتمند و بزرگوار ايرانی تکه ای دورافتاده از آنکارا و استانبول بسازد و همان رؤيائی را برآورده سازد که اسماعيل صفوی ترک زبان و قزلباشان سرخ کلاهش (پيش از آنکه به دام آخوندهای جبل عاملی گرفتار شوند) از امپراتوری قدرتمند عثمانی دريغ داشتند.
بنظر من، تجزيهء ايران به نفع هيچ گروه بزرگی نيست اما منافع معدودی جاه طلب يا مزدور را ـ که اکنون از دامن کشور سابق شورواها جدا شده و به پاچهء شلوار امپرياليست های اروپائی و آمريکائی آويخته اند ـ تأمين می کند. در اين شکی نيست؛ اما طرفه آنکه همين بی خردان اکنون بعنوان «نمايندگان اقوام مختلف ساکن ايران» در هر گردهمآئی شرکت می کنند و بجای ارائهء داروئی برای زخم های عميق پيکر سرزمينی به نام ايران، با ارهء جراحی آمده اند تا سر و پا و دستش را قطع کنند.
من معنای حضور «نمايندگان سازمان های سياسی» را در اينگونه اجتماعات درک می کنم، حتی اگر تعداد اعضاء اين سازمان ها از شمار انگشتان دستمان بيشتر نباشد؛ اما به هيچروی درک نمی کنم که «نمايندگان اقوام» ديگر چگونه موجوداتی هستند و نمايندگی خود را از چه کسانی گرفته اند، و با اين نمايندگی موهوم از جانب کدام اقوام خيالی آمده اند تا چه بگويند؟ بر من روشن نيست که، مثلاً، گردانندگان نشستی که، به سودای لهستانی کردن جريانات سياسی ايران لابد، بر خود نام «نشست همبستگی» می گذارد، چگونه صحت و سقم «نمايندگی» اين افراد را تشخيص داده و نيز در می يابند که آنها برای تجزيهء ايران (که در صورت تحققش ديگر جائی بر خاک نمی ماند تا از «همبستگی» دربارهء نجات آن سخن گفت) نيامده اند؟ اين چگونه همبستگی و اتحادی است که با حضور تجزيه طلبان تحقق پيدا کند؟ آيا تضاد آشکار «همبستگی» و «تجزيه طلبی» در اين ميانه درک نمی شود؟
البته ممکن است که «تجزيه طلبان» با يکديگر همبستگی پيدا کنند و، تا رسيدن به چهار راه جدائی، با هم همراه شوند؛ اما آن کس که مقصدش اين چهارراه دلشکن نيست چرا چشم بسته با اين قبيل آدم ها هم قدم می شود؟
آيا نه اينکه شرط اول شرکت مردم در «نشست همبستگی» بايد اعتقاد عملی آنها به «يکپارچگی» کشوری به نام ايران باشد و اين اعتقاد بصورت نفی آشکار و علنی تجزيه طلبی نمود پيدا کند؟
اگر چنين باشد، آنگاه هر ايرانی می تواند به نمايندگی از جانب خودش عضو اين «همبستگی» شود و بکوشد که در راستای ايجاد آزادی و دموکراسی و عدالت (که همگی آنها وابسته به برقراری سکولاريسم هستند) ستم را در ميان مناطق مختلف کشور براندازد و به مردم هر منطقه فرصت دهد که خود امور منطقهء خود را بگردانند و در عين حال، بعنوان عضوی از جامعه ای بزرگتر، در گرداندن امور آن جامعهء بزرگ نيز شراکت داشته باشند.
از نظر من، معنای فدراليسم چيزی جز اين نيست: نگريستن به ايران به صورت سرزمينی بسيار پهناور که جمعيت های گوناگونی را در خود جای داده و اين جمعيت ها حق دارند در مالکيت همهء ثروت های اين سرزمين شراکت داشته باشند، زندگی سياسی آن را سامان ببخشند و در محل زندگی خود از آزادی بيان عقيده و مذهب و زبان و فرهنگ و فعاليت در راستای تحقق افکار خود و نيز حق ادارهء امور خود برخوردار باشند. از نظر من، همانگونه که در مقالات قبلی ام نوشته ام، «فدراليسم» چيزی نيست جز پادزهر «تجزيه طلبی»؛ و نبايد آن را بدست کسانی سپرد که قصد دارند از اين وسيله بعنوان جاده صاف کن تجزيهء کشورمان استفاده (يا، در واقع، سوء استفاده) کنند.
من، در مقالات ديگرم، از مصادرهء بسياری از مفاهيم شريف و انسانی بدست حکومت اسلامی سخن گفته ام. در اين راستا تجزيه طلبان نيز دست کمی از اسلاميست ها ندارند و آنها نيز افکار خانه خراب کن خود را با استفاده از مفاهيمی همچون آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی انتشار می دهند و تبليغ می کنند، بی آنکه توضيح دهند که چگونه تجزيهء يک سرزمين و پيدايش کشورهای متعدد ناتوان و فقير می تواند به برقراری آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی، لااقل در خود اين خرده کشورها، بيانجامد.
به همين دليل هم بايد بپذيريم که ما و آنها هريک معنائی کاملاً جدا و متضاد از واژهء «فدراليسم» را در ذهن داريم؛ همانگونه که معناهای آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی نيز در نزد ما و آنان با هم متفاوت است. علم امروز نشان می دهد که يک چنين تضادی دارای معنای اجتماعی عميقی است که به روانشناسی آدميان و گروه ها بر می گردد. نويسندهء خوش قلم آمريکائی، جورج لاکاف، در کتاب روشنگر خود به نام «آزادی کدام کس؟ دعوا بر سر مهم ترين ايدهء آمريکائی»، توضيح می دهد که چرا و چگونه هم نيروهای عدالتجو و هم عناصر واپسگرای جامعهء آمريکا بوفور در سخنان خود از «آزادی و رهائی» و ضديت با «انقياد و ستم و تحميل» سخن می گويند اما، چون نيک بنگريم می بينيم که همهء اين مفاهيم در نزد اين دو گروه دارای معناهائی متضادند. و آنچه «لاکاف» در مورد چگونگی تشخيص اين دو از هم می گويد بسيار اهميت دارد. مثلاً، مفهوم «آزادی» در نزد عدالتجويان و معتقدان به حقوق بشر طبيعتی گسترنده، عقلائی، پيش رونده و فردائی دارد، حال آنکه همين «آزادی» در نزد عناصر واپسگرا به معنای رها شدن از همهء آن توسع ها و پيشرفتگی ها و بازگشت به زمانی است که نه مالياتی در کار بود، نه چتر حمايتی برای مردم کم درآمد وجود داشت و نه احترام به حقوق همگان بجای محترم شمردن حقوق برخورداران از نعم اجتماعی نشسته بود.
حال اگر با همين عينک به تضاد مفهومی در مورد واژهء «فدراليسم» بنگريم بلافاصله در می يابيم که اخذ معنای تجزيه طلبی از مفهوم فدراليسم چيزی نيست جز پس رفتن در تاريخ، در تعقل، و در يافتن پاسخ به نيازمندی های اجتماعی. تجزيهء ايران نه با مقتضايات معاصر دنيا می خواند، نه عقلاً رابطه ای بين آن و ايجاد رفاه و کار و آسايش برای مردمان مناطق کشور وجود دارد و نه راهکاری آينده نگر است؛ همهء استدلال های مربوط به آن رو به گذشته دارند، قهرمانانش از گذشته ای تلخ اخذ می شوند و، در ميان آنها نيز، خونريزترينشان را بر گزيده می شوند.
برای «قوم گرايان»، با تسلط مفهوم خون و خويشاوندی در اين تعبير، چيزی همچون يک «خانوادهء بزرگ» وجود دارد که بايد، با کشيدن حصار و قلعه و بارو، از خانواده های بزرگ ديگر جدا و مستقل شود. اما همين تصور خانواده بودن يک قوم، به لحاظ سبقه های تاريخی و زبانی و غيره که در جوامع کوچک و کوچک مانده و عشايری وجود دارند، يک عنصر ديگر را هم در خود حمل می کند و آن تصوری است که اين اشخاص از مفهوم «خانواده» دارند. آنان خود را پدر اين خانواده می بينند و مردم بچه ها و جوجه های آنها هستند که از خون و تخم و ترکه شان برخاسته اند و بايد اين پدرشاهان معاصر را پرستش کنند. به نظر من، بين تجزيه طلبی و تصور يک خانوادهء پدرشاهی باستانی رابطه ای مستقيم و عميق وجود دارد که آينده ای تيره و تار را برای ساکنان کشورهای تجزيه شده به دست اين پدرشاهان ترسيم می کند.
اما، در تصوری عقلائی، گسترنده به سوی فردا، و مبتنی بر آرزوهای آدمی برای رسيدن به آزادی و رفاه و عدالت و امنيت، فدراليسم همچون مرهمی است که بر زخم های حاصل شده از حکومت های استبدادی و پدرشاهی بکار می رود. من در اين معناست که خود را طرفدار فدراليسم و مخالف تجزيه می دانم و، از آنجا که فدراليسم و تجزيه را در تقابل و تضاد با هم می يابم، فکر می کنم شرط اول «همبستگی» با کسانی که از فدراليسم دم می زنند روشن بودن مفهوم درست فدراليسم در کلام آنان است.
و سخن آخرم اينکه شرکت «نمايندگان اقوام مختلف ايرانی» در هر نشست سياسی در هر جائی، جعل و دروغی بيش نيست. يعنی، آنکه با اصليت بلوچ و ترک و ترکمن و آذری به اين نشست ها می آيد دارای هيچ نمايندگی از جانب کسی نيست و ترکيب بيولوژيک خونش هم نمی تواند او را بر اينگونه کرسی های نمايندگی بنشاند. نمايندگی تنها در انتخابات های وسيع و آزاد و نظارت شده که بر متن ارائه برنامه ها و جهان بينی های کانديداها صورت می گيرد و با تکيه بر هزار و يک تضمين برای وفاداری به اصول دموکراسی، ممکن می شود و ما تا رسيدن به چنين بزنگاهی راه بسيار ناهموار و درازی در پيش رو داريم که نمی توان در آن دوشادوش تجزيه طلبان قدم زد.

توافق ترکیه و عراق بر سر مقابله با «جدايی طلبان کرد»
نوری المالکی، نخست وزير عراق، و رجب طيب اردوغان نخست وزير ترکيه روز سه شنبه در آنکارا برای پايان دادن به حضور «جدايی طلبان کرد» در شمال عراق به توافق رسيدند. آقای اردوغان در کنفرانس خبری به همراه آقای مالکی گفت دو طرف در خصوص به کار گرفتن همه تلاش ها برای پايان دادن به حضور نيروهای حزب کارگران کرد، پ کا کا، در شمال عراق به توافق رسيده اند. به گفته آقای اردوغان دو طرف يادداشت تفاهمی را امضا کرده اند که به تلاش ها برای امضاء «توافقنامه ضد تروريستی» سرعت خواهد بخشيد. نخست وزير ترکيه از ديدار قريب الوقوع وزير کشورعراق از آنکارا در راستای اين تفاهم نامه امنيتی خبر داد و گفت کارشناسان دو کشور برای دستيابی به توافقنامه ضد تروريسم با يکديگر ملاقات خواهند کرد.
پيشتر دولت آنکارا تهديد کرده بود در صورت تعلل بغداد در مقابله با حضور نيروهای حزب کارگران کردستان ترکيه در شمال عراق، دست به اقدام نظامی عليه اين نيروها خواهد زد. در همين حال يک مقام عراقی گفت آقای مالکی از امضاء هرگونه تفاهم نامه امنيتی با ترکيه خودداری کرده است و گفته است هر توافقنامه امنيتی با ترکيه بايد به تاييد پارلمان و دولت عراق برسد. گزارش های رسيده حاکيست که از پيش از سفر آقای مالکی به ترکيه تنش درباره فعاليت های نيروهای حزب کارگران کرد، پ کا کا، و حضور آنها در خاک عراق بالا گرفته بود. به همين منظور، دولت ترکيه نيروهای خود در مرز اين کشور با عراق را به ۲۰ هزار نفر افزايش داده تا مانع ورود شبه نظاميان حزب کارگران کردستان -«پ کا کا»- به داخل خاک ترکيه شود. آنکارا از دولت عراق خواسته است تا دفاتر «پ کا کا» را در اين کشور تعطيل کرده و پخش برنامه های راديويی و تلويزيونی اين گروه را ممنوع کند و مقامات ارشد «پ کا کا» را به ترکيه تحويل دهد. دولت ترکيه مدعی است که ۳۱۰۰ شبه نظامی «پ کا کا» در کردستان عراق مستقر شده اند. دولت های آمريکا و عراق از ترکيه خواسته اند تا از هر گونه عمليات نظامی در عراق خودداری کند و مسعود بارزانی، رييس حکومت منطقه کردستان عراق نيز تقاضای ترکيه برای سرکوب «پ ک ک» را رد کرده است. نيهات علی اوزکان از بنياد «پژوهشی سياست اقتصادی ترکيه» می گويد که دولت عراق قدرت و اختيارات لازم را برای اجرای سياست خود در شمال عراق ندارد. دولت رجب طيب اردوغان از سوی نمايندگان ملی گرا در پارلمان ترکيه تحت فشار قرار دارد و آنها خواستار ورود نبروهای ارتش به کردستان عراق برای سرکوب شورشيان شده اند.







